به گزارش خبرنگار پایگاه خبری طنین البرز، صدیقه صباغیان، در یادداشتی آورده است: بعضی شبها، زمان طور دیگری میگذرد؛ شبهایی که خاطره و دلتنگی دست در دست هم میدهند و آدمی را به مکث وامیدارند. شبهایی که بهجای شادمانیهای معمول، دلها راهی جایی میشوند که سکوتش از هزار واژه گویاتر است و شب ۱۷ بهمن از همان شبها بود.
شبی که تقویم، نام نیمهشعبان را در خود داشت و شادی این میلاد، در کنار دلتنگیِ یک شهید و بر سر مزار گلباران شده او معنایی عمیقتر پیدا کرد و این شهید کسی نبود جز «سجاد ادیبی»؛ شهید جنگ ۱۲ روزه، پدر دو کودک و همسر یک بانوی داغدار و فرزند یک پدر و مادر دلشکسته که فقط نام فرزندشان را زمزمه میکردند.
این یادداشت، روایت همان شب است؛ شبی که اعیاد شعبانیه، نوید امید و انتظار میدادند و تولد سجاد، در کنار مزارش، یادآور راهی بود که به ایثار ختم شد. شبی که فهمیدیم جشن واقعی، همیشه با خنده نیست؛ گاهی با اشک، با فاتحه و با افتخار همراه است و گاهی تولد، درست همانجاست که یک شهید، برای همیشه متولد میشود.
دیشب تولد سجاد بود، اما شمعها نه روی کیک که در میان دلهای سوخته روشن شدند. نه صدای خنده، که زمزمه صلوات و بغضهای فروخورده فضا را پر کرده بود. همه آمدند و کنار مزارش ایستادند، همانهایی که جای خالیاش را بهتر از هر کسی میفهمند. درست همان جایی کنار هم جمع شدند که آسمان به زمین نزدیکتر است و تولدش را با اشک و افتخار جشن گرفتند.
سجاد شهیدم، تولد واقعی تو همان روزی بود که رفتنت معنا پیدا کرد؛ در دل جنگ ۱۲ روزه. وقتی زندگیات را دادی تا زندگی بماند و شب تولدت از آن شبهایی بود که تقویمها از ثبتش عاجزند … دیشب، مزار تو شلوغتر از همیشه بود؛ نه از سر عادت که از سر دلتنگی. هر شاخه گل، یک حرف نگفته بود و هر فاتحه، یک «دلتنگتم» آرام. عجیب است رسم شهدا …
در شبهایی که نام امام زمان (عج) به امید و انتظار گره میخورد، شهدا به یادمان میآورند که انتظار، فقط دعا نیست؛ عمل، ایستادگی و گاهی جان دادن برای این است که راه گم نشود. نیمهشعبان امسال و مزار گلباران شده تو بار دیگر درس انتظار را بیصدا تکرار میکرد. دیشب تو نبودی، اما همهچیز از تو میگفت؛ از شجاعتت و آرامشی که هنوز در نامت جریان دارد.
تولدت مبارک سجاد، اما تو زندهای، در همان دلهایی که کنار مزارت ایستادند و در راهی که با خونت، روشنتر شد و، اما میان آن جمع، دو کودک حضور داشتند، دو یادگار از سجاد … یکیشان دست در دست خاطرهها داشت و دیگری، هنوز حتی فرصت نکرده صدای پدرش را به خاطر بسپارد؛ همان کودکی که پس از شهادت پدر دنیا را دید و پدرش را ندید.
چه تولد عجیبی … پدری که نبود، اما نامش، راهش و نگاهش در چشمهای فرزندانش ادامه داشت. تولد شهید سجاد ادیبی بهانهای شد برای مرور نبودنها و برای ایمان آوردن به حضوری که دیده نمیشود، اما حس میشود. حضور مردی که در قاب عکسها جا مانده، اما در مسیر زندگی فرزندانش هر روز تکرار میشود.
انتهای پیام/






















